کمپین خانه زیست شناسی علیه سرطان

دکتر عارف، مترجم

دكتر امیررضا عارف؛                           

 امیررضا عارف همانند بسیاری از كودكان سرزمین دوست­داشتنی­مان، ایران، با آرزوی پوشیدن لباس سفید پزشكی و خدمت به همنوعانش،‌ در یك خانواده كارمندی - فرهنگـی پرورش یافت. با وجود تلاش­های خودش و خانواده­اش، صرفاً به دلیل مشكلات پیش­بینی نشده شخصی، ‌از ورود به رشته دلخواه و مورد علاقه­اش (پزشكی) « جا ماند» و مجبور شد مسیر زندگی­ اش را از راهی دیگر ادامه دهد ...

در اینكه چه حكمتی در این « جا ماندن» به ظاهر تلخ وجود داشت، حكایت اردوان، دانشمند زرتشتی، ‌ایرانی است كه هنری ون دایگ به زیبایی هر چه تمام­تر در كتاب:

آن خردمند دیگر (The Story of the Other Wise Man) بیان كرده است.

امیر عزیز، پس از اتفاق به ظاهر تلخِ قبول نشدن در رشته پزشكی­، ‌مشغول تحصیل در رشته شیمی كاربردی شد. در سال 79 موفق به اخذ مدرك كارشناسی شده و در تصمیم­گیری برای ادامه تحصیل در داخل كشور و یا خارج از وطن مردد می­ماند ...

« مهاتما گاندی» معمار بزرگ دموكراسی در یكی از پرجمعیت­ترین كشورهای جهان ـ هندوستان ـ  می­گوید: در زندگی ما انسان­ها لحظاتی وجود دارد كه باید وارد عمل شوی. حتی اگر قرار باشد كه بهترین عزیزان و دوستان خود را جا بگذاری ...

امیررضا نیز در پاسخ به این ندای درون،‌ راه سفر را برمی­گزیند و به دور از پدر، مادر و تنها خواهرش و نیز در تلاش برای ادامه تحصیل و دنبال كردن آرزوی كودكی­اش، به كشور سوئد و دانشگاه گوتنبرگ مهاجرت می­كند.

پس از یك سال و نیم زندگی در كشور سوئد و گذراندن دروس مورد نظر، برای انجام پروژه كارشناسی ارشد به دانشگاه كاونتری انگلستان منتقل می­شود و سرانجام در سال 1384 با درجه عالی،‌ در رشته شیمی تجزیه دارویی، فارغ­التحصیل می­گردد. امیررضا یك بار دیگر برای ورود به رشته پزشكی تلاش می­كند، اما بدلیل نداشتن پشتوانه مالی كافی مجدداً از ادامه تحصیل در رشته پزشكی باز می­ماند! او این بار مسیر پیشرفت خود را با گرفتن پذیرش دوره دكتری در رشته « سنتز مواد آلی» از دانشگاه كرنفیلد انگلستان ادامه می­دهد ...

كوتاه مدتی پس از آغاز دوره دكتری،‌ امیررضا عارف در برابر یك لحظه بزرگ و استثنایی قرار می­گیرد. لحظه­ای ناب، دلخواه و منحصربفرد!

نادر ابراهیمی، خالق رمان معروف و كم­نظیر « آتش بدون دود» می­نویسد:

«هرگز هیچ لحظه­ای عظیم­تر از آن لحظه كه می­آید نیست. لحظه­های بزرگ، می­آیند؛ اما به گذشته نمی­روند. هیچ لحظه بزرگی متعلق به گورستان نیست. لحظه­ها به ما می­رسند، ما را در میان می­گیرند، اندكی نزد ما درنگ می­كنند، اگر لیاقتِ بهره­گیری شرافتمندانه از آن را داشته باشیم.

 

به دادمان می­رسند و اگر نداشته باشیم، طبق قانونِ طبیعی لحظه­های بزرگ، واپس می­نشینند برای مدت­ها، تا باز كِی!

آنها عقب­گرد می­كنند، شتابان و در انتظارِ انسانِ لایق می­مانند...»

            به دلیل كاملاً تصادفی،‌ امیررضا در مقابل یك پروژه بزرگ، جذاب و كم­نظیر در رشته پزشكی قرار می­گیرد و این همان لحظه تاریخی بود كه او را به دنیای زیبای زیست­شناسی و پزشكی پیوند زد. عنوان پروژه پیشنهادی «كاربرد نانوتكنولوژی در فن­آوری زیستی سلول­های بنیادی» بود كه بطور خاص ساخت داربست سلولی انتخابی برای بیماران قطع نخاعی را از طریق تمایز سلول­های بنیادی هدف قرار داده بود. وقتی امیررضا عارف رسیدن به آرزوی كودكی­اش را در انجام این پروژه می­بیند، تمام انرژی و وقت خود را صرف انجام دقیق و كم نقص آن می­كند و سرانجام در سال 1387 موفق به اخذ مدرك دكترای خود از دانشگاه كرنفیلد انگلستان می­شود.

در همان سال پایان­نامه دكترای وی به عنوان بهترین پایان­نامه انتخاب شده و به صورت كتاب چاپ می­شود. مقالات متعددی نیز از این پژوهش در مجلات معتبرعلمی به چاپ می­رسد تا اینكه در سال 2008 در كنفرانس بین­المللی نانوتك در بوستون آمریكا دعوت به سخنرانی می­شود.

حضور در این كنفرانس مهم و سخنرانی در آن موجب می­شود تا دكتر عارف در كمتر از سه ماه بعد، موفق به گرفتن پذیرش در دوره فوق دكترا از مؤسسه فن­آوری ماساچوست (MIT) شود.

دكتر عارف در دانشگاه MIT با یكی از استادان بزرگ، معروف و پرانگیزه «مهندسی زیست­پزشكی» به نام «پروفسور راجركَم» شروع به كار می­كند. در همان ابتدای كار، دكتر عارف متوجه انگیزه كم­نظیر استادش در زمینه تحقیقات سرطان می­شود. پروفسور راجر تنها دخترش را در سن 20 سالگی بر اثر بیماری سرطان از دست داده بود و انگیزه­های فراوانی برای تحقیق و پژوهش در زمینه درمان بیماری سرطان داشت. پروفسور راجركَم با توجه به علاقمندی دكتر عارف، وی را به عنوان مدیر یكی از پروژه­های مهم و كلیدی خود منسوب می­كند. در این پروژه هدف نهایی، ایجاد محیطی سه بعدی در آزمایشگاه بود كه بتوان در آن محیط، رشد تومورهای سرطانی را توسط داروهای شناخته شده ضد سرطان متوقف كرد.

این پروژه بزرگ، كه بخشی از آن به صورت مشترك در كشورهای سنگاپور و فرانسه انجام می­شد، باعث مهاجرت كوتاه مدت دوساله دكتر عارف به سنگاپور شد.

در حین انجام این پروژه بزرگ و گسترده، دكتر عارف با افراد صاحب­نظر زیادی روبرو می­شود و از همه آنها در تكمیل پروژه خود بهره می­گیرد و بالاخره موفق به ساخت این محیط سه بعدی منحصربه­فرد می­شود كه می­توانست رشد تومورهای سرطانی را توسط داروهای شناخته شده ضد سرطان متوقف كند.

اهمیت این محیط­ها در استفاده از آن برای آزمایش چگونگی عملكرد داروهای جدید ضد سرطان بود.

پس از تكمیل این پروژه، دكتر عارف به دلیل علاقه بسیار زیاد برای رویارویی با این بیماری مخوف، تصمیم می­گیرد تا با همراهی و كمك استاد خود، به یكی از برترین، مجهزترین و بزرگ­ترین مراكز تحقیقاتی سرطان دنیا،‌ یعنی مؤسسه دانا ـ فاربر در دانشكده پزشكی هاروارد ملحق شود.

از سال 1390 دكتر امیررضا عارف به عنوان محقق ارشد در دانشكده پزشكی هاروارد و دپارتمان سرطان دانا ـ فاربر مشغول به كار، تحقیق و پژوهش می­شود. ایشان ضمن انتقال فناوری محیط­های سه بعدی كشت تومور از دانشگاه MIT به هاروارد، مسئولیت آزمایش داروهای كلینیكی ضد سرطان، قبل از اینكه بطور وسیع در طی شیمی درمانی بیماران سرطانی (به ویژه سرطانهای ریه، پستان و تخمدان) مورد استفاده قرار گیرد را نیز به­عهده دارند. شاید كمترین تجربه كاركردن در چنین شرایطی همراه با اساتید مشهور دنیا به دكتر عارف آموخته باشد كه چگونه باید در مسیر مبارزه با این بیماری مخوف در كنار مردم كشورش باشد!

به خاطر دارم در اولین تماس تفلنی كه با ایشان داشتم و در اولین برخوردمان بود كه فهمیدم دكتر عارف ترجمه این كتاب را نه به عنوان یك «وظیفه» بلكه به عنوان یك « رسالت» در مسیر زندگی علمی­اش انجام می­دهد! و این همان پیامی بود كه بعدها (بعد از اینكهبه طور كامل كتاب را خواندم) فهمیدم « سیدهارتا موكرجی» نویسنده كتاب نیز با چنین حسی كتاب را نوشته است!

در این فكر بودم كه افرادی چون دكتر عارف كه در بهترین مراكز علمی جهان مشغول كار و تحقیق هستند و به بالاترین درجات علمی ممكن هم دست پیدا كرده­اند،‌ چه انگیزه­ای ممكن است آنها را برای كار سخت و طاقت­فرسای ترجمه كتاب به زبان فارسی ترغیب كند؟! پاسخی بهتر از این جملات نادر ابراهیمی در همان كتاب « آتش بدون دود» نیافتم!

من اینجا زاده شدم؛ در اینچه برون

كه یادگارِ كوچ بزرگِ جد من، گالان اوجاست.

من اینجا زاده شدم؛ در اینچه برون

كه اسب­هایش همه بیتابند

دخترانش، آرام

و مردانش، ‌خنجرهایشان را آینه می­كنند.

من اینجا زاده شدم، در اینچه برون

كه شیرین­ترین آب شورِ صحرا را در دل خود دارد

و افسرده­ترین مادرانِ بی­فرزند را در چادرهای سیاه خود.

من آسمان را اینجا شناختم

كه به هنگام غروب، رنگِ‌ ارغوانی دارد.

من سنبله­های گندم را اینجا بوییدم

كه عطر مواجشان، عطر فروشان را خجل می­كند.

من گریستن و آواز خواندن را اینجا آموختم

كه چه یگانه­اند این دو صدا ـ به هنگامِ غم.

من تاختن در شب، نشستن در باد، شكفتن در صبح

و خندیدن با چشمان تر را

اینجا آموختم، در اینچه­برون ...

من، گونه­های متفاوتِ دوست داشتن،

اشكال مختلف عشق،

و رنگ­های نامتشابه نفرت را اینجا شناختم

در اینچه برون ...

من زائر دائم این خاكم ـ كه زادگاه من است

و عاشق امر بر این خاكم ـ كه میهن من است

این سرزمین معطر، با اسبانِ شرور و دختران خوبروی

با دلوهایی كه آب در آنها لَب پَر می­زند

با آتش و خشم و گناه و درد

سرزمین مقدس من است ـ اینچه برون ...

و چه ترحم­ انگیزند آنها كه عاشقِ كاملِ زادگاهشان نیستند

و چه خشم­انگیزند آنها كه از میهن­شان

همانگونه نام می­برند كه از یك ستاره­ی دور.

پیش از این همیشه می­گفتم: من فرزند اینچه­برونم

اما حال می­گویم:

تنها یكی از فرزندانِ مغموم اینچه­برون بودن

مرا بس نیست.

من خودِ اینچه برونم ...

فریاد اینچه برونم

و صدای سراسر صحرا ...